سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
 
 
خلیل الله محمد بیلکی ...

بچه ها باز بر این نقطه گذارید انگشت ...

عشق پر ...

 عاطفه پر ...

هر که بسیجی تر پر ...

من این شعرو فقط واسه یک نفر نوشته بودم و امروز مش خلیل رو ...

عروج شهادت گونه بچه بسیجی و هیئتی خالص ، با اخلاق و عالم جناب خلیل الله بیلکی که قلب ما رو جریحه دار کرد رو تسلیت عرض می کنم.

یکی از بهترین دوستانی بودند که تا امروز تجربه کرده بودم.. همین چند روز پیش باهاشون صحبت کردم و منتظر بودم از اهواز برگردن که این خبر بهم رسید.

براستی که شهادت حق ایشون بود..

از اخلاص و اخلاقش هر چه بگویم کم گفتم ..

الحق که شاگرد مکتب اهل البیت بود...

شادی روحش صلوات و فاتحه قرائت بفرمایید..

 

بعد نوشت:

2 سال یه کمی بیشتر پیش بود برای شرکت در مراسم عزاداری فاطمیه بیت رهبری گروهی از دانشجویان را در تهران همراهی می کردم..

مش خلیل بیلکی یک نیروی ساده و مخلص جلسات قرآن و هیئت های دزفول بود که در گوشه ای شهر و هر جا که به حضورش نیاز بود فعالیت می کرد.. مغازه کوچکی به قول ما سلمانی داشت و امرار معاش می نمود تازگی جذب سپاه شده بود و در تهران دوره میدید...

همینجور که در نزدیکی بیت جهت استراحت اطراق کرده بودیم چند بسیجی امدند و آمار ما رو میخاستند اولی را یک شیطنت کردیم و دست به سر کردیم رفت و چند نفر بسیجی دیگر در حال شت زنی بودند آمدند امار ما را گرفتند که اینجا چکار دارید و .. وقتی گفتم از دزفول آمده ایم و برای دیدار آقا ...

خندیدند و گفتند ببینم خلیل می شناسید... با تعجب فراوان گفتم خلیل میشناسم کدامشان؟

گفت : بیلکی...

در حالی که از تعجب شاخ درآورده بودیم (مشترکا با بسیجی ) پرسیدم شما مش خلیل را از کجا می شناسید..

گفت: ماشالله خدا حفظش کند سر همه بچه ای شهرتان دزفول را بالا نگه داشته اینجا ...

اینجا همه خلیل را میشناسند و شروع کرد از او تعریف کردند و از مداحی هایش گفت و از اخلاقش...

برایم جای تعجب داشت که مش خلیل (رحمت الله علیه) در این مدت کوتاه حتی بسیجی های بیت آقا هم از او به نیکی یاد می کنند..

یادش گرامی ...

بعد بعدنوشت:

چند روزی است مش خلیل ، خیال و عیان و خواب و بیداری ام را به خود اختصاص داده است . مغازه کوچکی داشت که پاتوق بچه مذهبی ها بود... یادم هست اگر کمی از پول کسی میماند دیگر حلالش می کرد یعنی به کسی نمی گفت بعدا برایم مابقی پول را بیاور . می گفت : هر کس از این در مغازه بیرون رفت چیزی هیچ چیز برگردنش نیست حلالش می شود... الحق که فرشته ای کم نظیر بود...




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : چهارشنبه 91/5/25
 
 
 
هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند؛ ما تمام آنچه در تئوری و خلأ بود در خاکهای شلمچه و طلائیه دیدیم، آنچه دیگران فقط شنیده اند ما در شبهای دردآلود با صدای ناله ها و سوز دلهای شیدایی شنیده ایم و دیده ایم، ما عشقبازی مجنون به دور لیلی را درجزیره ی مجنون زیر باران گلوله های که میلیمتری زمین را هدف گرفته بودند با چشم غیر مسلح دیدیم، آنچه منصور بر سر دار دید ما شبهای عملیات دیدیم؛ آن شوخی های شبانه و زمزمه ی قرآن دعا که در شب عاشورای حسین گذشت ما در شبهای عملیاتی والفجرها و رمضان ها و کربلاها دیدیم .
 
 
0 align= 0 align= a href= div class=/div theme-designer2 /div/divtd width=div class=bb td width= center td width= /div space/divtd width= td width= td width= td width= td width=/div /td valign= valign= icon2 icon2 backpb:ItemText//BlogpagingBlock/blogtagsblockdiv style=theme-designer2 pb:ItemText/p dir=/blogtagsblockdiv style=theme-designer2 p dir= /blogtagsblockdiv style=theme-designer2 /divpb:AuthorNamediv style=div class= pb:BlogDescription/divwidth:389px; overflow:hidden;0/BlogArchive copyright table border=padding: 7pxwidth:389px; overflow:hidden; table border= width:389px; overflow:hidden; table border=width:389px; overflow:hidden; table border=padding: 7pxwidth:389px; overflow:hidden; ¢div class= div class= /divm-p/div /div778 /div !---------- text ----------------------------

دریافت کد آهنگ

0rtl105/bodyrtl105/body