سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
 
 
از کوچه های مدینه تا ...

السلام علیک یا مادر...

فرقی نمی‌کند در کوچه‌های مدینه یا در خیابان‌های مـنامه؛ 

دســتِ شـرطـه‌های حـجاز هـــمـــیشه ســنگیـــن است...

کوچه های منامه 

منبع:رجانیوز




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : سه شنبه 91/1/22
انا اعطیناک المادر...

«بسم الله الرحمن الرحیم»، بنام خدایی که رحمانیت را در خطبه ها و رحیمیت را بر سر سفره های احسانت تجلی بخشید. «انا اعطیناک الکوثر» همانا تو افتاده ای تک و تنها و چهل مرد و طنابی بر گردن شوهر. «فصل لربک وانحر»، نماز بی سجده ات در کوچه، و قربانی ات پشت در، جملگی از تو قبول شد. تو سربلند راه ولایتی، اما نه آنقدر که پسرت، سر بلند خاهد شد. «ان شانئک هوالابتر»، اما مبادا نسل آدم را ابتر کنی. مبادا بغض مسجد را بشکنی. مبادا قرار دل ماه را برهم زنی. آب در دلت تکان نخورد، مادر آب! مبادا زمین را خاک بر سر کنی.

امام معصوم میفرماد: هر کسی محبتی از محبت ما در دلش است می تواند مادر ما (حضرت زهرا) را مادر صدا کند...

مادر مادر مادر ای بی حرم مادر مادر مادر

اگر میت باشم. اگر سید نباشم، اگر اهل سواد نباشم. اگر سیلی نخورده باشم. اگر سرنوشت ایامم را، بدست تقویم نسپرده باشم. اگر مرد نباشم، یا اگر اهل درد نباشم، حتا اگر کمر درد نگرفته باشم؛ از کدام لرز ِ«صدا» و از کدامین اندوهِ «سیما» باید بدانم، که وقتی «فـ...» می گویی، سر دو راهی «فرحزاد» و «فاطمیه» با سه سوت، تا کجا بروم؟ نکند همان اول دوراهی مردد شوم؟

فاطمه در میان دیوار و در ، محسن شش ماهه بی جان، ریسمان به دست حیدر، دریای اشک در چشم زینب، امیرالمومنین با دستی بسته کشان کشان بسوی مسجد، وقت خداحافظی نزدیک است، زمزمه امن یجیب به گوش می رسد.

چند روزی بعد بانو به روی بستر و امیر در آرزوی باز شدن چشمان فاطمه، آری، دیگر ضربه قنفذ و مسمار و فشار در و دیوار کار خود را کرده بود، تبسمی بر لبان زهرا نقش می بندد و این کلام جاری می شود "السلام علی جبرئیل، السلام علی رسول الله" و بدینسان فاطمه در راه دینش فدای مولایش می گردد.

ساعتی چند از شب گذشت، شبی به غایت تاریک از نخستین شب های جمادی الثانی که ماه هنوز فرصت نورافشانی و خودنمایی نیافته است.

مدینه را سکوتی غریب فراگرفته و چشمان بی فروغ منافقان، با وجود همدردی کاذبانه با علی(ع) و خانواده اش در شهادت زهرا(س)، در خوابی آرام فرو رفته است.

در خانه محقر علی(ع) حال و هوای معنوی دوچندانی حاکم است، تعدادی از یاران علی (ع) در اندوه این مصیبت بزرگ، در غربتی جانسوز، اشک غم از دیدگان فرو می ریزند و این امام همام با قلبی آکنده از اندوه، خاطرات روزهای با زهرا(س) بودن را از نظر می گذراند و غریبانه می گرید.

و ما چه می دانیم مصیبت زهرا چیست ؟؟؟

و ما اصلا نمی توانیم بفهمیم حال دل علی را ... امام معصوم میفرماد که ما در مصایب ستری روی دل شیعیان قرار می دهیم و گرنه از داغ مصیبت جان می دادند....
آن استفاده معنوی که اهل دل از حرم و مضجع منور اهل البیت خصوصا حرم اباعبدالله الحسین می کنند و آن شفا ها و الام ها و دردها و سینه هایی که در آنجا گشاده می شود و فرج می یابد همه اش ذره است در مقابل تربت پاک زهرای اطهر ... اگر مادر ما بی حرم نبود .... اگر بارگاه و گنبدی داشت که مامن دلسوختگانش می شد چه فرج های معنوی که از آن عاید شیعیانش نمی شود... براستی سر نهان بودن تربت زهرا چیست؟

براستی یادتان هست 28 صفر پیامبر چه به علی وصیت نمود ...؟؟دست فاطمه را در دستان مبارکش نهاد و او را نزد وی امانتی گرانبها خواند... 

امشب که دیگر زهرا جان در بدن ندارد علی چگونه و با چه دلی می خواهد امانت رسول الله را پس دهد...؟

آری این رسم علویون است ... البلاء للولاء ...

آه... این پیشانی چقدر خط خطی شده. چه کسی گره های ابروان علی را از هم وا کند..؟ دست هایت کو؟ چه کسی باز صدا زد؛ زهرا...؟!

 

حضرت زهرا دزفول




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : پنج شنبه 91/1/17
بدون شرح

انتخابات مجلس شورای اسلامی دزفول




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : چهارشنبه 90/12/3
حاج احمد سوداگر هم آسمانی شد

احمد جان سلام. می خواهم این بار هم بسیار صادقانه بنویسم بسیار صادقانه ....

این چه روزی بود که هوای رفتن کردی؟

امروز چقدر هوای شهر دلگیر است . قدرت نفس کشیدن ندارم . دیوارهای شهر چقدر به قلب بیمارم فشار می آورند . تو دیگر کجایی شدی ؟


حاج احمد

شاید خودت هم نمی دانستی که وقتی این متن را برای همسنگر شهیدت احمد سیاف می نوشتی (وبلاگ حاج احمد)، 2 هفته بعد همین متن را برای تو بنویسند.. شاید هم به رسم دوستان آسمانی و شهیدت می دانستی که خوابی را که 2 هفته پیش برای رفیقت احمد سیاف تعریف کردی تعبیرش چیست...!!!

سردار حاج احمد سوداگر از فرماندهان ارشد جنگ تحمیلی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و از رزمندگان و افتخارات دزفول امروز 21 بهمن 1390 مقارن با میلاد مبارک خاتم پیامبران حضرت محمد (ص) و در آستانه سی و سومین فجر انقلاب اسلامی، بدلیل عارضه قلبی به جا مانده از سال های جنگ تحمیلی، دعوت حق را لبیک گفت و به جمع همسنگران خود پیوست.

مسئولیت اطلاعات امنیت قرارگاه خاتم الانبیا و فرماندهی لشگر 27 محمد رسول الله از جمله مسئولیت هایی است که بر عهده مرحوم احمد سوداگر بوده است .
حاج ‏احمد سوداگر از بچه‏ های جبهه و جنگ دزفول بود که روزهای خوش زندگیش را در جبهه‏ های جنوب و غرب سپری نموده بود.
عمده مسئولیت‏ های وی در دوران دفاع مقدس، محورهای اطلاعات، عملیات بوده است که در یکی از شناسائی‏های اطلاعاتی پای خویش را تقدیم محبوب نمود.
هرگاه از دوران حماسه‏ های دفاع مقدس سخنی به میان می آمد لبخند می‏زد و می‏گفت: یاد آن ایام به خیر که سراسر آن محبّت و صفا در میان ما موج می‏زد.

وبلاگ نسیم بهشت پرواز ملکوتی سردار 8 سال دفاع مقدس، حاج احمد سوداگر را به پیشگاه امام عصر (عج)، رهبر فرزانه انقلاب امام خامنه ای (مدظله العالی) و همچنین خانواده و مردم قدردان ایران اسلامی تسلیت عرض می نماید.  

کتاب جاده های سربی خاطرات دوران رزمندگی و دوران پر فراز و نشیب زندگی ایشان را روایت می کند... روحش شاد و قرین ائمه اطهار قرار گیرد... . 

حاج احمد سوداگر دزفول

حاج احمد سوداگر

حاج احمد سوداگر دزفول

________________________________________________________________________________________________________________________

بعد نوشت:

1- امروز 22 بهمن ماه راهپیمایی بزرگ مردم دزفول خیره کننده بود ولی برای مسئولین متاسفم که قدر این مردم رو نمی دونن...

با اونهمه ادعای مدیران شهر نمی توستن یه سیستم خوب و یه برنامه ریزی خوب انجام بدن که اینهمه مردم اذیت و معطل نشن.

2- سیستم صوتی شهر بزرگی مثل دزفول که از یکی از هیئت های بزرگ شهر قرض کرده بودن بدلیل عدم آگاهی مسئولین جایگاه سخنرانی و سیستم آن جایی نصب شده بود که زیر سیم های فشار قوی دستگاه بی سیم کار نمی کردو سخنرانی ناتمام ماند...

3- اما آنچه که خیره کننده بود موضوع تجمع و حضور خیل عظیم مردم بود

4- زمان تشییع حاج احمد دوشنبه ساعت 9 صبح از درب منزل پدر ایشان بسمت گلزار بهشت علی برگزار خواهد شد




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : جمعه 90/11/21
اندر احوالات شهرم دزفول

 

بسیار دشوار است نوشتن فریاد درد 6 ساله ی امت حزب الله دزفول ، در این وجیزه. اما شاید گوشه ای از آن چه بر ما مظلومین فرهنگی پایتخت مقاومت ایران گذشته را بتوان به تصویر کشید :

همراه سردار رشید ( معاونِ جانشین فرمانده کل قوا) از اعضای گروه منصورن ، اولین تشکل مبارزه با رژیم ستمشاهی بوده. بعد از پیروزی انقلاب به لبنان می رود، همرزم شهید چمران می شود ، همراه سید حسن نصرالله ، شهید عماد مغنیه او را برادر احمد صدا می زده ، سردار سپاه است و … و … و … سید احمد آوایی نماینده مردم شریف دزفول را می گویم!

 دزفول

بعد از آقامیری ، نماینده ی دوم خردادی که خون دلها از دست او کشیدیم. طبیعی بود که با شنیدن این اوصاف دست از پا نشناسیم برای تبلیغ جهت پیروزی نماینده ای از جنس مردم دزفول ، از جنس مقاومت! شاید بیش از 3 شبانه روز منتهی به انتخابات مجلس را حتی یک ساعت هم استراحت نکردیم و فقط تبلیغ برای او. شوق پیروزی او در انتخابات برای ما چیزی بود شبیه به شوق پیروزی دکتر احمدی نژاد در انتخابات 89? در وصف نمی گنجد.

سید احمد آوایی دزفول 

به دلیل نسبت فامیلی او با دراویش ( تصویری از سنگ مزار پدر ایشان) در همان اولین جلسه از او قول محکم گرفتیم که حمایتی از این سالسوس صفتان گرگ خوی عُمال استکبار نداشته باشد؛ اما زهی خیال باطل به یک سال هم نکشید که حمایت های او شروع شد!

در پیشانی شهر خانقاهی بود که سالها قبل دوستان با یک اقدام جهادی آنرا تخریب کرده بودند . مخروبه هایی از آن در وسعت تنها 70 متر باقی مانده بود که به عنوان سند بدعت ستیزی دزفول خوش می درخشید و جالب اینکه در زیر این مخروبه ها قبر یکی از اقطاب سلسله ی ذهبیه احمدیه ( صوفیان) هم قرار داشت.

استارت بدعت در دزفول اما با شروع به بازسازی همین بنا زده شد. فریاد مظلومیت ما بالا گرفت اما ، نماینده ی شهر تمام قد حامی این جریان شده بود. طولی نکشید که جو دزفول کاملا برگشت.

 آری ، مخروبه ی 70 متری اکنون شده بود خانقاه مجلل 3000 متری در بهترین نقطه ی شهر . تمامی مسولین ابتدا باید ابراز ارادت خود را به دروایش به اثبات می رساندند و بعد حکم دریافت می کردند! مربیان پرورشی از مدارس تنها به دلیل یک حرف علیه دراویش اخراج شدند! و هر کس از مسئولین و مردم حرفی و اعتراضی می کرد به سرعت بازداشت و باخواست می شد. روحانیونی که بر سر منبرها فریاد اعتراض و روشنگری داشتند تهدید و تخریب می شدند... (اینجا)

و هم اکنون یک جو خفقان کامل در دزفول حاکم شده . تنها به این بهانه که دراویش صاحبان پول هستند (چای احمد) و چندین و چند مدرسه ساخته اند و مهمتر از همه ی اینها به دروغ و با اقدام غاصبانه ، بزرگترین بیمارستان شمال خوزستان واقع در دزفول را به نام قطب ضد انقلاب فراری خود، دکتر گنجویان نامیده بوند. کسی که نه دزفولی است و نه دزفول بوده . یک فراموسونی ساکن لندن. در خصوص سوابق گنجویان ایـــــــــنجا را بخوانید . و این حرکت آنها باعث عوام فریبی بسیاری شده که هر کس مخالفت با خانقاه و گنجویان کند مخالف کار خیر معرفی می شود!

دزفول  

آری ما تنها حامیان دیروز سیداحمد آوایی از منظر او اکنون شده بودیم یک مشت اراذل و اوباش! که چون سید احمد به ما پست و مقام نداده مخالفت می کنیم با عده ای پیرمرد که کاری بجز ذکر ندارند !!!!!!!!!!

سید احمد آوایی که در انتخابات دقیقا در جهت مخالف موکلینش به حمایت از میر حسین موسوی پرداخته بود!!!!! اکنون شده ام الموانع پیشرفت دزفول. هر روز توهین های جدید به علما و روحانیون می نمایند تنها و تنها به دلیل مخالفت آنان با دراویش و فرقه های صوفیه !

اظهارات تند سیداحمد آوایی علیه روحانیون سلف دزفول

توهین و تهمت به حضرت آیة الله اراکی ، نماینده ی مقام معظم رهبری در لندن

توهین به حضرت حجة السلام و المسلمین قاضی امام جمعه ی محترم دزفول

اینهمه تنها بخش از اقدامات و تحرکات او در جهت تضعیف بنیان های دفاعی این شهر می باشد. نیروهای ارزشی از بس خون دل خورده ااند در این 6 سال و تکرار کرده اند دیگر بر همه آشکار شده این حمایت ها و علنی گردیده چیزی که تا قبل از آن جرم محسوب می شد!

 

 اسفند 87 طی متنی با عنوان “ صوفیان پاسخ دهند“ رابطه ی استکبار جهانی با صوفیان را بیان کردند. اساسا استکبار برای جلوگیری از نفوذ موج اسلام خواهی ، راهی بجز ترویج اسلام دروغین ندارد . زهد و ریا را به هم می آمیزد و در مقابل جهاد و شهادت قرار می دهد. یعنی کبریت بی خطر کردن اسلام!

 صدام در جنگ گفته بود ، خوزستان قلب تپنده ی ایران است و برای تصرف ایران باید خوزستان را ابتدا در دست بگیرم و برای تصرف خوزستان راهی بجز شکست مقاومت مردم دزفول ندارم . استکبار در بخشی از جنگ نرم دوباره همین کار را تکرار کرد . قم به عنوان دارالعلم ایران و دزفول به عنوان دارالمقاومت ایران مورد هجوم قرار گرفت. در قم به دلیل حضور مراجع اعظام و با تخریب خانقاه هدایت بساط این جرثومه های استکبار درهم شکسته شد . دزفول اما مظلومانه در بی توجهی مسولینش می سوزد . مدتی زیادی از آخرین تجمع علیه نماینده ی دروایش نمی گذرد : اینـــــــجا

همانگونه که اشاره رفت اساس این جو خفقان در دزفول بر پایه ی غصب کردن نام بیمارستان دولتی دزفول به نام قطب فراری “گنجویان ” می باشد

در آستانه ی غدیر که دزفول باردیگر آماج موشک های دشمن اما از جنس نرم قرار گرفته ! این ما فرزندان خاتم الفقها شیخ اعظم انصاری دزفولی هستیم که با تلاش و پیگیری به یاری خدا و در آستانه ی غدیر خم ، روزی که تجلی « الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون ، الیوم اکملت لکم دینکم … » است . بر اساس بند میم وصیت نامه ی حضرت امام خمینی (ره) و برای اجرای مصوبه ی شورای تامین استان دست به کار می شویم!

و اما اینک ایشان برای دور نهم مجلس شورای اسلامی رد صلاحیت شده اند. چرا که هنوز همراهی ایشان با فتنه سال 89 و حمایت از فتنه سوریه و خون کردن به دل رهبر عزیز هنوز یادمان نرفته است...

هنوز صحبت های ایشان در آن جلسه خصوصی اتفاقی با ایشان در کت های بالای رودخانه دز فراموشم نشده است.

به عقیده بنده ایشان اگر می خواهند کمکی به دزفول کنند کنار بروند چرا که یکی از عوامل تفرقه در شهر ایشان هستند.  

شاید کسی بگوید این قضیه محلی است و ارتباطی با ما ندارد؛ اما خیرعزیز! تغییرات در یک شخص را نظاره گر باش!

در تقوای سیاسی اشخاص نظر کن...

 

 

 




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : جمعه 90/11/7
دلنوشته به دلربا

یکی از مشکلات زندگی مومنین فراموش کردن خویشتن خویش در این زندگی مادی است . مومنینی که گاه در پیچ و خم دنیای مادی گم میشوند.
وقتی خاطرات گذشت را مرور می کنم می بینم شیدایی و الفت با معنویتی که قبلا روح خسته از زندگی مرا نوازش می دهد ، اینکه جایش را به کلی نماد و مظاهر داده است.

پیچ و خم زندگی جاده پشت سرم را گم نموده است... زیبایی های دنیا ، عالم دیوانگی ام را گرفته است... 
چسبیده ام به یک مشتی میز و صندلی و جلسه و امضاء و.... و عالم شیدایی ام فراموشم شده است ؛ که روزگاری با پای برهنه میرفتیم به زیارت شهدا... آه که چقدر زیبا بود ...

اینک دیگه عار است که لباس خاکی به تن کنم و برای ماکت شهدا شب نخوابی بکشم ... اینک دیگر عار است که وقتی با پای برهنه خاک شلمچه را بر سر بمالم ... اینک دیگر عار است که عاشورای حسین در بین خیل عزاداران دیوانه وار به دنبال معشوقم بگردم...
اف بر این ضوابط دنیا ...

چقدر حالم از این قوانین و پوچ و خیالی که به آن اجبار شده ام بهم میخورد...
چقدر دلم برای خودم تنگ گشته است...

چقدر دلم برای شب نخوابی های شبهای اردوی زیارتی تنگ شده است. ان روزها که برای معنویت بال بال میزدم. ان روزها که دوستان معنوی داشتم...

اما خط قرمز من حسین است... اگر این سینه چاکی ها و حروله کردن ها برای حسین برایم نمی ماند فاتحه خودم را میخواندم...
اری که چه بی رحمانه دنیا مرا مجبور به عاقل بودن نموده است. دلتنگی ام بی توصیف است ..

الان شب به نیمه رسیده است و من هنوز دلتنگ خودم هستم...
و دوستی که همیشه در دلتنگی هایم دلتنگ بوده است تحمل بی او بودن دارد مرا میکشد ...

حسین آقا ، حسین جان ، معشوق من ، لایمکن الفرار از عشق حسین...
من عالم شیدایی خودم را میخواهم... من بدون عشقت هیچ میشوم...

خسته شده ام از بس خودم را عاقل گرفته ام .. آآآآی اهل عالم من دیوانه ام ...
میخواهم برایت بمیرم ...
دنیا خیلی بی رحم است ... زین پس روی دنیا را هم کم خواهم کرد .. این قوانین پوچ و عنوانین بی بته را از خود دور می کنم..
میخواهم همان دیوانه بمانم ...مدیر و مسئول و... بماند برای اهلش ...

همان دیگر """رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس""" می خواهم رند بمانم...
حسین در آستانه اربعینت تو را می خوانم با تمام وجودم ...

ای یارمن ، ای ارام جان من ، محبوب من
می دانی بی تو می میرم ، بی تو روزم شب نمیشود... به ذکر تو هفته ام به پایان نمی رسد ..آن جایی که تو نیستی من نیستم ... سراغم را بگیر!
حسین جان ، مهربان اربابم ، ای کسی که شب های شیدایی ام را با تو گذرانده ام دستم بگیر آقا ... مرا عاشق خودت گردان و نعمت دیوانه تو بودن را بر من ارزانی کن که سرمایه قیامتم باشد...

اللهم اجعلنی هوای عندک ...




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : شنبه 90/10/24
حاجی بخشی زنده است...

زبانم لال شده است و نمی دانم چه بگویم... حاجی بخشی رزمنده ای که تا آخر رزمنده ماند. بسیجی ساده اما پر امیدی که جان دیگر رزمندگان بود. او که شراب طهوری بود بر پیکرهای خسته از جنگ رزمندگان اسلام.

حاجی بخشی یک شخص نبود یک مرام بود. یک فرهنگ بود و او بود که تجلی صفات بسیجیان بود.

آنان که با حاجی در جبهه‌های سالهای دفاع مقدس همراهی و همزادی داشته‌اند، شنیدن این خبر آتش به جانشان می‌زند.

"""""حاجی بخشی به امام شهدا پیوست""""" 

هشت سال حضور صبورانه و فکورانه در جبهه‌ها و تقدیم در فرزند و داماد خود به خیل عظیم شهیدان، افتخاری بود که مدال آن بر سینه دردمند این پیر جبهه‌ها و منادی شعار: «ماشاء‌الله حزب‌الله» می‌درخشد.

شکلات، گلاب‌پاش، چفیه، سربلند و اسلحه با ماشین همیشه مجهز به بلند‌گو و پخش صدای حاج صادق آهنگران و نواهای عملیات، تنها یادگارانی بوده که در سه دهه گذشته هرگز از او جدا نشدند.

در صف اول تمام راهپیمایی‌ها و تظاهرات دفاع از انقلاب اسلامی، صفوف نمازجمعه حضور بود که معنی می‌بخشید.

و انیک ما همه حاجی بخشی هستیم ... و مثل همیشه در صف اول دفاع از ولایت و انقلاب ایستاده ایم. هنوز زمزمه بسیجی خسته نمیشود در این میان به گوش می رسد ... ما خسته نیستیم و نمی شویم. در صحنه های اول دفاع از ارزش ها و آرمان ها همچون حاجی بخشی ایستاده ایم و ندا می دهیم:

«ماشاء‌الله حزب‌الله»

حاجی بخشی

لطفا با نظرات خود بنده رو راهنمایی بفرمایید




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : سه شنبه 90/10/13
رندان تشنه لب را ...

بازم دلم گرفته بود و هیچی آرومم نمی کرد تا اینکه رفتم سراغ دیوان حافظ لسان الغیب که این شعرش اشکامو سرازیر کرد...

خدایا به یاران آخرالزمانی مهدی (عج) بصیرت عنایت بفرما...

رفقا دعایم کنید...


زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

همدلان عزیزم همدلی رو فراموش نکنن ...

 




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : چهارشنبه 90/10/7
علمدار مبارزه با بدعت

بر سر مزار شیخ رضا ابوالقاسمی پور که حاضر می شوی ، نوشته شده است العلماء باقون مابقی الدهر و ... از آنهمه القاب و عنوان نوشته «علمدار مبارزه با بدعت» چشم را به خود خیره می کند.

علمدار مبارزه با بدعتی که خود او آن را یک بمب ساعتی مخفی معرفی میکرد که زمانی از وجود آن آگاه می شوی که صدای آن را بشنوی و ویرانیش ببینی.

بدعتی که فکر و اندیشه انقلابی مردمی را هدف گرفته بود که سالیان متوالی پیشتاز و پیشرو مقاومت و دفاع از دین و زمین خویش بوده اند.

شیخ عزیز ما در طول دوران حیات کوتاه اما پر برکت خود نهضت مقابله با جریان انحرافی و تفرقه انگیز تصوف بود.

جریانی که دقیقا فتنه بود و تشخیص آن جز برای اهل بصیرت ممکن نبود.

تصوف با ظاهری رنگو لعاب کرده و ظاهری کاملا دینی و با گرایش سخت مذهبی و یا افراطی ، چشم هر تشنه عرفان و مذهبی را نوازش می دهد...

اما تشخیص اینکه پشت این چهره زیبا چیزی جز فسق و گناه و مخصوصا فتنه و تفرقه و جدایی از اسلام ناب نیست ؛ کار هر کسی نیست.

لذا استاد مرحوم ما در بستری بنام هیئت و در محافل مختلف که اعم از جلسات مذهبیون و سایر اقشار و افراد شهر بود ، به روشنگری و بیان حقایق و واقیات می پرداخت.

نقاب از چهره پلید جریان تصوف و خانقاه در دزفول بر می داشت و حتی سعی می کرد جریانات و مسئولینی که خواسته و ناخواسته به این فتنه دامن می زدند را تذکر دهد.

اما متاسفانه با مواضع تند و خصمانه آنان روبرو می شد و حتی گاها از سوی عامه مردم و مذهبیون به افراط متهم می شد.

البته این خاصیت فتنه است که به سادگی برای همگان قابل تشخیص نیست ولی این نامهربانی ها در حق مرحوم استاد شیخ رضا ابوالقاسمی پور ایشان را به یک انسان برجسته از لحاظ علمی و فکری تبدیل کرد.

بعد از عروج ناگهانی ایشان حرکات مختلفی در قبال این جریان تصوف صورت گرفت که بعضا شتابزده و احساسی بود و نتایج خوبی نداشت و البته هر از چند گاهی فعالیت های منطقی و علمی و حساب شده از سوی افرادی انجام می شد که البته بخاطر پراکندگی و مقطعی بودن نمی توانند اثر گذار باشند.

در کل خواستم جای خالی شیخ رضا را در مبارزه با بدعت گوشزد کنم. سخنرانی های ایشان از جمله مبحث «یاران جهل» می تواند راه را به سایر افراد نشان دهد و اینکه بصیرت و شجاعت و علم کافی برای اینگونه فعالیت ها را بیاموزد.

البته لازم است که فعالیت هایی در جهت مبارزه با این جریان انجام میشود با اتحاد افراد آگاه صورت گیرد.

خدایش بیامرزد که الحق استادی آگاه و مهربان بود ...

 

(این عکسم کار خودمه مال یادواره سه سال پیشه)

شیخ رضا ابوالقاسمی پور

الهی راهشان پر رهرو باد ...

شادی روحشان صلوات

________________________________________________________________________________________

پی نوشت:

1- امشب(دوم دیماه) مراسم بزرگداشت شیخ رضا برگزار شد. 

2-  مراسم کاملا کلیشه ای و تکراری بود و اگر موضوع جلسه نبود اصلا به دل نمی نشست.

3-  سخنران جلسه راست میگه شیخ رضا حاضر و ناظره ... جزو بزرگان و علما بودن ربطی به سن نداره. 

4- کسی که چشمه هایحکمت از زبانش می جوشد ربطی به سن و سواد نداره.

5- حاج آقا حاجتی راس می گفت شیخ رضا کجایی خودت اینجا روضه عباس بخونی...(اخه شیخ روضه عباس و خیلی دوس داشت)

6- امروز حالم خیلی خراب بود . شب توی مسجد خراب تر شد. واقعا نمی دونم شیخ رضا ««تو چه در پیمانه کردی که مرا دیوانه دیوانه دیوانه کردی»»

 7- دلم براش خیلی تنگ شده بود دیگه اشکامم اتش درونمو خاموش نمی کردن.

8- بارها فکر می کنم شیخ رضا چیکارم کرده که من که آدم خیلی سر براهی نیستم رو اینجوری پابند خودش کرده.

9- بچه ها شیخ رضا نرفته ، شیخ رضا مانده است.... صلوات 

 

 




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : پنج شنبه 90/10/1
شیخ رضا ابوالقاسمی عارفی گمنام

پنجمین ساگرد و یادواره استاد آ شیخ رضا ابوالقاسمی نزدیکه ....

هر چی خواستم بگم نتونستم جز اینکه یه دستنوشته از ایشون بزارم

اون چشم نافذ و دید تیزی که همه دنبالش می گردن اینجاست.

دیدگاه های متفاوت شیخ بود که ایشون رو اینقده عرشی کرده و توی دل همه جا داده است.

آری شیخ ،، عباس چیز دیگری بود ....

عباس ..

عباس ...

عباس ...

اخه می دونید رفقا شیخ راست میگه عباس با همه شهدا فرق می کرد...

چون عصر عاشورا زینب فقط عباس رو صدا می کرد...

چون عباس هیچوقت دنبال شهادت نمی رفت دنبال رضایت مولاش بود...

چون عباس عباس بود ...

مدافع ولایت بود ... همه چشم امید زینب و اون مخدرات بود ...

تا جایی که روش نبود جسمش بی جانش برگرده خیمه ها

چون ادب نسبت به ارباب رو یادمون داد...

هیچوقت نزاشت یه بی ادب به ارباب وارد بشود...

عباس چیز دیگری بود چون همه بهش تعنه می زدن...

شیخ عزیز طعنه ها یادم نرفته..

مطمئنام تو هم برا اربابت چیز دیگه ای هستی ...

بخاطر همه خط به خط بالا ...

اینو برا عباس نوشتی که تا قیامت ما رو شرمنده ارباب کنی

و اما نوشته شیخ(اکثرا خوندید ولی الان با یه چشم متفاوت بخونید) :

تا حالا فکر کرده اید تفاوت اباالفضل با سایر شهدا چیست؟

شهادت هدیه ای الهی است که خوبان خدا برای به دست آوردن آن التماس می کنند و با شب زنده داری رسیدن به این توفیق را از خدا می خواهند؛ در مرام شهید رسیدن به شهادت رسیدن به تمام و شاید کمال خوبی هاست   .
کربلایی بود و عاشقانی که هر گاه به زمین می افتادند با لبخند صدا می زدند حسین ، خندان بودند و سربلند ،مطمئن بودند و محکم . در میان آن همه عباس شیوه دیگری داشت به هنگام شهادت گریان بود و نا امید ، غمگین بود و لرزان ، شرمنده بود و پریشان . عباس تنها شهیدی بود که به شهادت توجهی نکرد، کسیکه برای حسین حتی شهادت را هم تحویل نگرفت . هیچ کس مانند او دل شهادت را نشکست   !!
آغوش او تنها به روی غریبی امامش باز شده بود، اگر مطمئن بود که حسین را بعد از او نمی کشند ، عباس غمخوار امامش می ماند . اما عباس زمانی بعد از حسین را اصلا نمی شناسد ….
شهادت عباس را دزدید !! وگرنه عباس قد خمیده مولایش را تحمل نمی کند . شهادت عباس را دزدید ! وگرنه عباس لبهای علی اصغر امامش را فراموش نمی کند .
هیچگاه تا به این حد شهادت را حقیر ندیده بودم . نگران نباش شهادت قدر تو پایین نیست ، عباس چیز دیگری است .

امان نامه که آمد ،تنها او را شرمنده نکرد .بلکه او را کشت!
چه کسی می دانست او به فکر آبروی خود نبود ، به فکر غم حسین بود . مبادا برای لحظه ای حتی لحظه ای حسین نگران شود ،آخر حسین دل به او سپرده بود . امان نامه را که پاره کرد ، فریاد میزد ، نه اینکه دشمن بشنود می خواست حسین بشنود، بچه های حرم بشنوند ، زینب بشنود . فریاد او آرامش حسین بود ، لالایی اصغر بود ،امان زینب بود
.
او با دیگران فرق می کرد . همه به حسین فکر می کردند او به اهداف حسین ، همه به دنبال لبخند حسین بودند او به دنبال غمهای حسین ، هیچ کس بیشتر از او با گریه های حسین گریه نکرد . او برای حسین ، برادر نبود ،سپه سالار نبود ، آب آور نبود ، او پناه حسین ، آرامش حسین و سینه چاک حسین بود
.
بی جهت نبود که هر گاه شهیدی زمین می افتاد حسین را بالای سر خود می دید ، با آرامش و امید ، نگاه به شهید راه خود می کرد تبریک می گفت ، آرام پیکرش را بلند می کرد و به خیمه می آورد . اما بالین او که رسید جور دیگر بود
.
این خاصیت امامت است که با عشاقش متفاوت بر خورد کند و حسین از این خاصیت مستثنی نبود
.
گریه ای که بالین علی اکبرش می کرد از سر احساس بود ، و گریه ای که بالین حر می کرد از سر شوق ،اشکی که بالین غلام سیاه چرده اش می ریخت اشک محبت و نوازش ، ناله ای که بالین اصغرش می کرد ناله مظلومیت و غریبی ، آنچه بالین زهیر و حبیب و بریر می چکاند سرشک لطف و رضایت اما بالین او که رسید با همه فرق می کرد ، دست بر کمر فریاد می زد ، اینجا دیگر اشک از سنخ اشکهای دیگر نبود از جنس نیاز و ناز بود ، حسین پناه خود را از دست داده بود . احساس ، شوق، محبت و نوازش ،مظلومیت و غریبی، لطف و رضایت و از همه مهمتر نیاز و ناز از گریه های حسین شنیده می شد ،آنجا به یقین تمام ذرات عالم با حسین فریاد می زدند عباس چیز دیگری است !!!

 

ان شالله 2/10/90 جمعه با یه مطالب و چند تا عکس بروز خواهم شد

 

 




| [ کلمات کلیدی ] :
ن : احسان روشن نیا
ت : سه شنبه 90/9/29
<      1   2   3   4   5      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
 
 
 
هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند؛ ما تمام آنچه در تئوری و خلأ بود در خاکهای شلمچه و طلائیه دیدیم، آنچه دیگران فقط شنیده اند ما در شبهای دردآلود با صدای ناله ها و سوز دلهای شیدایی شنیده ایم و دیده ایم، ما عشقبازی مجنون به دور لیلی را درجزیره ی مجنون زیر باران گلوله های که میلیمتری زمین را هدف گرفته بودند با چشم غیر مسلح دیدیم، آنچه منصور بر سر دار دید ما شبهای عملیات دیدیم؛ آن شوخی های شبانه و زمزمه ی قرآن دعا که در شب عاشورای حسین گذشت ما در شبهای عملیاتی والفجرها و رمضان ها و کربلاها دیدیم .
 
 
0 align= 0 align= a href= div class=/div theme-designer2 /div/divtd width=div class=bb td width= center td width= /div space/divtd width= td width= td width= td width= td width=/div /td valign= valign= icon2 icon2 backpb:ItemText//BlogpagingBlock/blogtagsblockdiv style=theme-designer2 pb:ItemText/p dir=/blogtagsblockdiv style=theme-designer2 p dir= /blogtagsblockdiv style=theme-designer2 /divpb:AuthorNamediv style=div class= pb:BlogDescription/divwidth:389px; overflow:hidden;0/BlogArchive copyright table border=padding: 7pxwidth:389px; overflow:hidden; table border= width:389px; overflow:hidden; table border=width:389px; overflow:hidden; table border=padding: 7pxwidth:389px; overflow:hidden; ¢div class= div class= /divm-p/div /div778 /div !---------- text ----------------------------

دریافت کد آهنگ

0rtl105/bodyrtl105/body